خیلی چیز ها عوض شده ...
ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٠  

خیلی چیز ها عوض شده

اولیش خود من ...

دیگه دست و دلم به نوشتن نمی ره ... دیگه حال و حوصلش رو ندارم

ای بابا

ولی کاش اینقدر بی حس و حال و کرخت نمی شدم ...

کجا اشتباه کردم !!!

کجا رو بد پیچیدم ؟!!!

نمی دونم ...

اصلن نمی دونم از چه راهی اومدم که به اینجا رسیدم ...

فقط خواستم یه سری بزنم و بگم :
" من هنوز هستم " !!!


برائت نامه ای از خودم ...
ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٩  

امروز هم گذشت

دیگه از دست خودم خسته شدم ...

من آدم این کارا نیستم ولی خودم حالیم نیست ...

اونم حالیش نیست ...

می خوام این راهی رو که رفتم برگردم ... نمی دونم میشه یا نه ...

فقط یک بیت شعره که بهم یه کور سوی امیدی میده ...

شرمنده از آنیم که در روز مکافات ... اندر خور عفو تو نکردیم گناهی


اعصاب خورد نامه
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩  

اعصابم خورد است .

قبلن خورد شده است .

لذا الان خورد است .

با چسب ، سریش ، بند ، تف ، وصله ، پینه و ... اقدام به چسباندنش کردم ، اما درست نشد .

برای رفع کُتی خوب است اما چنگی به دل نمی زند . شاید مثل عشق و عاشقی های این روز ها شده است !!!

حالم از دختری که به زور می خواهد خودش را در حلقوم آدمی که اعصابش خورد است بچپاند به هم می خورد .

دل پیچه روحی دارم . بدم نمی آید که روی چیزی یک عدد شکوفا بزنم تا کمی پیچش روحیم کم بشود .

اما خوب نمی شود .

همش منتظرم ...

آدم ...

شخص ...

اتفاق ...

زنگ ...

اس ام اس ...

اما هیچ اتفاقی نمی افتد ...

حتی هیچ آدمی هم نمی افتد ...

خلاصه که اعصابم خورد است ...


کلمات کلیدی:
غریبه ...
ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ آذر ۱۳۸٩  

ای بابا

امروزم گذشت ...

فردا رو خدا می دونه چی میشه . اما چی می شد منم می دونستم فردا چی میشه ؟

در اینجا .. هیچ کس منتظر فردا نیست ...

مگر کسی که غریبه باشد و نداند ... که اینجا همیشه فردا همین دیروز بود ...

و ما در گردش زمان گم شدیم ...

آره ... اینجا هیچ کس منتظر فردا نیست ...

پس تو هم بگیر بخواب ...

اگه خوابت هم نمی بره ... مثل من خودت رو بزن به خواب ...

 

یاد ما هم باش ...


کلمات کلیدی: غریبه ،فردا ،گم شدیم ،خدا
دل نوشته ای شادان ...
ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩  

نیا باران ...

زمین جای قشنگی نیست ...

من از جنس زمینم ... خوب می دانم که اینجا جمعه بازار است ...

و دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه می دادند ...

در اینجا قدر مردم را به جو اندازه می گیرند ...

نیا باران ...

پشیمان می شوی چون من ...

 زمین جای قشنگی نیست ...

 

تنها نمونید ...


کلمات کلیدی: باران ،زمین ،عشق ،جمعه بازار
 
ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩  

سیه چشمی به کار عشق استاد

به من درس محبت یاد می داد

مرا از یاد برد آخر ولی من

بجز او ، عالمی را بردم از یاد

...

راستش دیگه واسم یک عشق نیست ... بیشتر حکم یک استاد داره واسم که ازش خیلی چیز ها یاد گرفتم ...

اما این شعر رو با دست خط خودش واسم نوشت ... نمی دونم یادش باشه یا نه ! نیشخند


کلمات کلیدی: سیه چشم ،عشق ،استاد ،عالم
بازگشت یک قدیمی ساکت
ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٩  

باز هم اومدم ...

یک سال و دو ماه و بیست و هفت روز نبودم ...

راستش اولین باری که این بلاگ رو نوشتم  ۵ سال و ١٠ ماه ١ روز پیش بود !!!

هنوز مزه خاطراتش واسم تازست ...

باز هم می خوام خاطره بسازم واسه آینده خودم ...

میدونی ...

اینجا مثل یه اتاقی می مونه که یه زمانی توش زندگی می کردی ... حالا که بر می گردی ... کلی خاطره واست زنده میشه ...

یاده ما هم باش ...


کلمات کلیدی: سال ،ماه ،اولین ،خاطره
خون باید گریست ...
ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸۸  

خون باید گریست ...

مردی را اثری نمانده که تاب گفتن داشته باشد ...

شمشیر های پدری مرا می خوانند ...

هار شده اند و بی تاب ... سال هاست که شهوت خون را در خود حبس کرده اند ...

مباد آن روز ... آن روز مباد که به هوس خون و خونخواهی دست بر قبضه مقدس خون ریزشان بریم

ما فرزندان همان شهدایی هستیم که الله اکبر گویان در برابر گلوله های حکومت پهلوی سینه سپر کردند ...

ما شیران خاموش بیشه ایم ...

اگر هرّای نعره های دلیرانه مان را در دل نگه داشته ایم ... طعمه ماست هر کس ما را خفته و خواب بینگارد

آری خون باید گریست ...


هیچ
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ شهریور ۱۳۸۸  

چقدر تحمل کنم و چقدر فریاد هام رو در سینم بریزم ؟

آخه کجا برم و چه کنم ؟

از کجا شروع کنم ؟‌چه باید کرد ؟‌

انتقام رو از کی باید گرفت ؟ اصلاٌ باید انتقام گرفت ؟‌

ولی می دونم که باید یه کاری کرد ...

عاقبت ... قایقی خواهم ساخت ...


کلمات کلیدی: فریاد ،عاقبت ،انتقام ،تحمل
آی عشق ... چهره آبی ات پیدا نیست ...
ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸  

آی عشق ...آی عشق ... چهره آبی ات پیدا نیست ...

این حرف من نیست ... اون اینو می گفت ...

اما این بار ... من رفتم ... چون اصلاً از اول هم نباید میومدم ...

اما اون همونی بود که من همه عمرم دنبالش بودم ... اما من رفتم ...

باید می رفتم ...

بار اولم نبود ... قبلاً هم رفته بودم ... اما قربون صدقه چشمهاش ... قد و بالاش ... همه وجودش ...

اما ... این بار من بودم که رفتم ...


کلمات کلیدی: عشق ،من ،همه عمرم ،چشم